تبلیغات
کلینیک مجازی مشاوران و روانشناسان برتر - شارلوت برونته

کلینیک مجازی مشاوران و روانشناسان برتر

www.Ravanshenasii.ir

تاریخ : شنبه 7 مرداد 1396 07:27 ب.ظ
بیشتر ما این جملۀ معروف توماس ادیسون، مخترع توانمند، پر کار و مشهور جهان، را شنیده‌ایم که: «موفقیت و نبوغ، یک درصد انگیزه است و 99 درصد عرق ریختن»؛ اما نمی‌دانم چرا در عمل، این موضوع را چندان نمی‌پذیریم و تصور می‌کنیم افرادی که در  دنیای علم، هنر، صنعت، سیاست، ورزش و ... موفق شده‌اند، یا استعداد خدادادی عجیب و غریبی داشته‌اند و یا شانس و اقبال بسیار باعث شده است که آنها قلۀ موفقیت را پیروزمندانه فتح کنند.

اگر در آنچه می­ خواهیم به نتیجه مورد نظرمان نمی‌رسیم، تقصیر را گردن کم اقبالی‌مان می‌گذاریم و با حسرت از آنهایی یاد می‌کنیم که جز خوش شانسی هیچ مزیتی بر ما نداشته‌اند !
نتیجه تصویری برای شارلوت برونته
می‌خواهیم از این شماره، هر هفته در این صفحه، از یک فرد موفق سخن بگوییم؛ فردی که در گوشه‌ای از این دنیای خاکی در عرصۀ علم، هنر، ادبیات، ورزش ، فعالیت‌های اجتماعی و ... موفق شده است و این موفقیت خود را بیش از هر چیز دیگر، مرهون سخت کوشی و تلاش پی‌گیر خود بوده است. به امید آنکه زندگی این افراد بتواند الگویی برای تلاش بیشتر ما در راه اهداف سازنده و ارزشمندمان باشد.   

 

«هیورث» در آخرین نقطۀ سر بالایی مرتفعی که گویی به آسمان متصل بود، قرار داشت. اقامتگاه کشیش در عقب کلیسای کوچک در پس پرده‌ای از مه تیره به چشم می‌خورد؛ عمارتی که هرگز صدای خنده در آن منعکس نمی‌شد؛ به طوری که سنگ­های گورستانی، که به منزلۀ باغ کشیش محسوب می­ شد، در مقایسه با کشیش و افراد خانواده‌اش، مظهر نشاط و سرور بودند. در اتاق­های این عمارت، که از سمت جلو به گورستان مشرف بود، و از عقب به تپه ماهور منتهی می­شد، شش کودک ایرلندی، پنج دختر و یک پسر، چشم به دنیا گشوده بودند. این کودکان زیر نظر پدر عبوس و متدیّن خویش تربیت می ­شدند. آنان هرگز لب به گوشت نمی­زدند و هیچ‌گونه بازی و تفریحی نداشتند و بتدریج با مسؤولیت‌ها و مصایب زندگی آشنا می‌شدند.
مادر آنها بعد از به دنیا آوردن کوچکترین فرزند، «آن»، کشیش بیچاره را با یک پسر و پنج دختر تنها گذاشت و مرد. از همان روز بود که پدرشان دیگر آن آدم سابق نشد؛ تا توانست به بچه‌ها سخت‌گیری کرد و زور گفت. شارلوت و امیلی را با ماری و الیزابت به مدرسه شبانه روزی، که مخصوص دختران روحانیان بود، فرستاد. دو دختر بزرگتر، از کمبود غذا و کثیفی، سل گرفتند و مردند. امیلی و شارلوت از فرصت استفاده کردند و به خانه برگشتند. هر چند اوضاع خانه با شبانه روزی فرق زیادی نداشت و دوباره سایۀ آن پدر خشن و فقر و کمبود محبت مادر، بر سرشان سنگینی می‌کرد، اما دوای همه دردهایشان تخیل بود؛ روزها در دشت و علفزارها دور هم می‌نشستند و در دنیای رویاهایشان گم می‌شدند.
شارلوت، سومین فرزند این خانواده بود؛ کودکی با فکری قوی و فعّال و جسمی نحیف و ناتوان که در سال 1815 میلادی  به دنیا آمده بود. او  همیشه کتابی به دست می­گرفت و در گوشه­ای می‌ایستاد. پدرش در چهارده سالگی تصمیم گرفت که وی را برای تعلیمات رسمی به دبیرستان بفرستد. آن هنگام او خیلی ضعیف بود و کودکی 10 ساله به نظر می­آمد و دست و پایش فوق‌العاده کوچک بود و از شدت نزدیک‌بینی، حالت موش کوری را داشت که با نور شدیدی مواجه شده باشد.
«میس وولر»، مدیر دبیرستان، در نتیجۀ آزمایشی که از شارلوت به عمل آورد، فهمید که اطلاعات او در ریاضیات، جغرافی و دستور مقدماتی، کم است؛ ولی همین که قلم را به دستش داد، شارلوت سرش را روی کاغذ چسبانید و فی البداهه داستانی نوشت و آهسته گفت: «خانم ! در خانه 22 جلد رمان نوشته‌ام !»
شارلوت، همه شب در خوابگاه، در حالی که چشمانش برق می­زد و چهره‌اش آتشین بود، با گفتن قصه‌هایی وحشت­آور و هولناک، دخترها را از خواب باز می­داشت. قوۀ تصور او بسیار قوی بود. او حوادث و جزییات زندگی دو خواهرش را که فوت کرده بودند، حکایت­ می­کرد و ضمن صحبت متاثر می­شد. دوستانش از این که جزییات زندگی خواهرانش را که از او بزرگتر بودند و در کودکی از دنیا رفته بودند، به خاطر داشت، اظهار تعجب می­کردند، ولی او می­گفت: «من از پنج سالگی، خصلت‌ها و روحیات اطرافیان خود را تجزیه و تحلیل می­ کردم.»
روزها و شب­ها آرام می­گذشت و شارلوت در همان مدرسه معلم شد، اما از شغل خویش رضایت نداشت و به همین خاطر، چند قطعه از اشعار خود را برای یکی از شعرای سرشناس عصر خویش فرستاد و از او درخواست کرد که وسایل تشویق و ترقی او را در شغل نویسندگی فراهم سازد؛ اما او در پاسخ نوشت: «ادبیات نمی‌تواند و نباید شغل و هدف زنان در زندگی باشد.»
شارلوت، بار دیگر، قسمتی از رمانی را که نوشته بود، برای شاعر معروف دیگری فرستاد و او در پاسخ چنین اظهار کرد: «نمی‌فهمم؛ نویسندۀ داستان، محرر ثبت اسناد است یا خیاطی دیوانه ؟!»
این سخنان، روح حساس شارلوت را دردمند ساخت و حتی تا مدتی دست به قلم نبرد، اما در نهایت با تلاش و پی‌گیری توانست رمان جاویدان خود را به چاپ برساند. رمان «جین ایر» در سراسر انگلستان شور و هیجان به پا کرد. شارلوت به خواهرانش گفته بود: «اینکه نویسندگان معتقدند که حتماً باید زنان داستانِ خود را زیبا معرفی کنند، اخلاقاً راه خطا می­پیمایند. من این موضوع را ثابت خواهم کرد و قهرمان داستانم را زنی به زشتی و ناچیزی خودم خواهم ساخت»
هنوز شور و شعف ناشی از انتشار کتاب شارلوت در محافل ادبی خاموش نشده بود که وی با غم بزرگی دست به گریبان شد؛ برادرش که شاعر و نقاش بود، در سن سی و یک سالگی چشم از دنیا فرو بست و چند هفته بعد امیلی سیه چشم، که او نیز نویسنده بود (خالق رمان بلندی­های بادگیر)، به دنبال او رفت؛ خواهری که  شارلوت، کتاب «شرلی» را به یاد او نگاشته است.
یک ماه بعد «آن» مثل امیلی شروع به سرفه کرد و همان بیماری خانمان سوز سل گریبان او را هم گرفت، و در نهایت، «آن»، نویسندۀ رمان «مستاجر عمارت وایلدفل»، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
در غروب همان روز، کشتی­هایی در دور دست مثل طلای پرداخت شده، در روی دریا می­درخشیدند. خورشید غروب می­کرد و شارلوت ایستاده بود و قطعه شعری را که یک شب امیلی سروده بود، زمزمه می‌نمود:
«اگر زمین و ماه از بین بروند
و خورشیدها و جهان‌ها نابود شوند
و تو ای پروردگار ! تنها تو بمانی

همۀ موجودات در وجود لایزال تو، زنده و جاویدان خواهند بود.»

سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 02:05 ب.ظ
резинки для фитнеса винница
фитнес резинка по кг
спортивная резина для фитнеса
финес резинки цена
резинки для фитнеса черновцы
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر